
سلام سلام به همه دوستان خوبم...
میخام یه خاطره بگم ولی کوتاه مینویسم .... این خاطره ام بیشتر از 14 ساله که بامنه و منو خیلی داره اذیتم میکنه...یه جورایی عذاب وجدان گرفتم...البته این خاطره ام رو تا حالا فقط برا داداش هانی ام تعریف کردم...
خب وختی من ساکن تبریز بودم یادمه کلاس پنجم ابتدایی بودم که یه دوستی داشتم به اسم "ولی محمد نژاد" و منو اون انقدر خوش خنده بودیم که نگو ...همیشه سر کلاس و زنگ تفریح میگفتیم و میخندیدیم... دوستای تبریزیم شاید بشناسن آدرس مدرسه ام "مدرسه ابتدایی آزادی " بین خیابون آذربایجان و چهارراه حجتی سابق "خ استاد جعفری " همون گاومیش آوان خودمون.... و خیابون بهار بودش...
خب این رفیقم رو از اول راهنمایی ندیدم تا اینکه من رفتم دانشگاه ...دانشکده فنی مهندسی شماره یک تبریز...
خب یه روز توی حیاط روی نیمکت دانشکده نشسته بودم که دیدم یه نفری با خنده کنان با رفیقش از جلوی چشام رد شد... من همون که صورت خنده اش رو دیدم یهویی ذهنم رفت به پنجم ابتدایی و همین صورت رفیقم "ولی محمد نژاد" که دقیقا مثل اون میخندید...مو نمیزد ....خب من شک داشتم که اون باشه باید مطمئن میشدم ... آخه میدونید چیه من یه اخلاق بدی که داشتم "خجالتی بودن منه" که هر چی میکشم از خجالتی بودنمه... وگر نه اگه خجالت نمیکشیدم میرفتم و درجا بهش میگفتم یا اون بود یا نبود دیگه ... بالاخره رفتم دنبالش و دیدم که رفت انستیتو ساختمان دانشکده خب دیگه بیشتر از این دیگه نمیتونستم ببینم چه کلاسی میره...چون کلاسها نامشخص بودن و وقتم هم کم بود...
فقط تا اینجا فهمیدم که رشته اش ساختمانه...خب بعد از چند روز بنظرم کلاسشونم پیدا کردم و یا اینکه یه روز دیدم که دارن میرن ورزش کنن...زنگ ورزششون بود ..بالاخره یادم نیس ...با این حال روز و ساعت ورزش اینارو بخاطرم سپردم و تصمیم گرفتم هفته بعدش همون ساعت برم سالن ورزش ببینم که واقعا خودشه یا نه....
خب از شانس ام امتحانات ورزش داشتن و منم اون ساعت کلاس نداشتم و رفتم رو پله های سالن ورزشی نشستم و استاد ورزش دونه به دونه اسمهارو میخوند و اونا حاظر میگفتن...که توی دلم میگفتم الان میگه "ولی محمد نژاد " وااااااااااااااااای خدا استاد گفت ولی محمد نژاد و من از خوشحالی بال درآوردم ...خاستم که اسمها تموم شد برم بغلش کنم و بگم که چقدر از دیدنش خوشحالم ....اسمها که تموم شد و من میخاستم برم بهش بگم ..دیدم که یکی از رفیقاشون که کفش گوندارا پوشیده بود و سایز کفش اش هم از مال من خیلی بزرگتر بود اومد بهم گفت که کتونیهاتو میدی به من آخه امتحان ورزش دارم و با این کفشا نمیتونم امتحان بدم....منم درجا گفتم باشه بیا... کفشامو دادم بهش و اون کفشای بزرگتر از پام رو که اصلا از کفش گوندارا خوشم نمیاد پوشیدم ولی به پام خیلی بزرگ بودن و مجبور بودم تا بشینم...خیلی هم خجالتی تر شدم با اون کفشای لق لق زنون که به پام بودن....آخ خدا چی فکر میکردم چی شد !!! حالا چه جوری با چه رویی برم پیش ولی بگم من یوسف ام رفیق پنجم ابتدایی ات...
توی این فکر بودم که یهویی دیدم یه نفر جلوی دیدم وایستاده و همینجوری داره بهم نیگاه میکنه ...وااااااااااااای خدا خود ولی محمد نژاد بود...حالا چیکار کنم خدا چرا اون پسره رو سر راهم قرار دادی تا ازم کفشامو بگیره و من نتونم با رفیق چندین ساله ام حرف بزنم...
من بالای پله ها بودم و اون پایینتر و ازم یک و نیم متر بیشتر فاصله نداشت...واااااااای خدای من یه جوری بهم زول زده بود که انگاری اونم منو شناخته بود که یوسف رفیق پنجم ابتداییشم..ولی من دیگه از اون کفشای بی ریخت که خجالت بسیاری میکشیدم سرمو پایین انداختم و بهش آشناییتی ندادم...اونم بعد یه دقیقه نیگاه کردنم رفت سر وخت امتحانش...
خب همین یه خجالتی من و از سر ناچاریم و بر خلاف میلم ،آشناییت ندادنم دیگه این شد که هر وخت هم میدیدمش دیگه روم نمیشد برم بگم من یوسف ام داداش" ولی محمد "
تا ترم ام تموم بشه و ترمهای دیگه ام شروع بشه دیگه داشتم از داخل میترکیدم و داغون میشدم ولی این خجالتی بودنم نزاشت تا برم عذاب وجدان رو که گرفته بودم از خودم آزاد کنم...
دانشگاهمون تموم شد... من رفتم خدمت سربازی و برگشتم ....با هزار بدبختی رفتم سر کار.... چند سالی گذشته بود که بنظرم 3 سال پیش بود که خدای متعال دوباره عذاب وجدانی رو که توی دلم داشتم،شعله ورش کرد ...داشتم دیوونه میشدم که آخه چرا من نرفتم بگم بهش چرا بعدش نرفتم و چرا اصلا خجالت میکشیدم مگه من دختر بودم که انقدر خجالت میکشیدم ...خب اینارو توی دلم میگفتم ولی این رو هم میگفتم که پس چرا اون همون موقعی که اومد جلوم وایستاد و یه جورایی منو شناخت ولی چرا اصلا بهم نگفت که آیا تو رفیق پنجم ابتداییم هستی یانه....خب اینارو توی دلم میگفتم ولی دلم بازم راضی نمیشد به این دلیلهایی که میاوردم....تا اینکه انقدر عذاب وجدان گرفتم که تصمیم گرفتم تا پیداش کنم...
خب من از موقعی که دانشگاهم تموم شد اومدیم کرج....پس باید تلفن اش رو گیر میاوردم... واااااای خدا یه راه حلی جلوی پام بزار ... فقط پیداش کنم و بهش بگم که چرا اونروز توی سالن ورزش نیومدم بگم یوسف ام...چون که همش تقصیر اون پسره نامنظم بود که کفش ورزشی نیاورده بود و اگه کفشای منو تو اون لحظه نمیگرفت من الان اینجوری شرمنده رفیقم نمیشدم و عذاب وجدان نمیگرفتم...
تنها راهی که به ذهنم رسید پیدا کردن شماره اش از اینترنت بود....کلی اینترنت رو زیرو رو کردم ...بالاخره تصمیم گرفتم تا شماره خونه های تبریز رو که 118 اینترنتی میزاره از بین اونا با این اسم بگردم ...اسمش که کمیابه نیس....ولی فامیلیشو که زدم 8 تا یا بیشتر برام شماره آورد ...یادمه نزدیک عید نوروز بود که رفتم از تلفن کارتی ها تماس میگرفتم و فقط یه شماره بود که "ولی رو میشناختن" اونا هم گفتن که منزلشون رو بردن ولیعصر تبریز... خودشون محله بهار مینشستن ولی با این تلفن ام مشخص شد که رفتن ولیعصر.... خب این شماره یه شماره به اسم یه خانومی بود که حالا متوجه نشدم آبجی خودش بوده یا خانومش ...چونکه فامیلی این خانوم با فامیلی داداشم "ولی " یکی بود .....و شماره تلفن خونه به اسم ایشون توی مخابرات ثبت شده بود.... و ایشونم اگه خانومشون باشن پس صد در صد دختر عموش بوده که باهاش ازدواج کرده...
خب من حتی با این آبجیمون هم حرف نزدم ...وختی که شماره گرفتم یه خانومی گوشی رو ورداشت و بهم گفت که ما این خونه رو تازه گرفتیم و اونا رفتن از اینجا....هر کاری هم کردم که شماره آقا ولی رو ازشون بگیرم نداد که نداد گفت من ازشون شماره ندارم...همین
خاطره ام رو میخاستم خیلی کوتاه بنویسم یعنی کوتاهتر از این نمیشد بنظرم....این خاطره ام رو هم حال نداشتم بنویسم ولی چون به داداش احسان قول دادم مینویسم ، نوشتم
امیدوارم شماها مثل من خجالتی نباشین هیچوخ.....من الان خجالتی بودنم خیلی بهتر شده ولی همچنان بازم خجالت میکشم...چون توی ذاتمه دست خودمم نیست..
من دوستداشتم که بجای این خجالتی بودنم خدا بهم یه غرور میداد ...چونکه شاید میتونستم غرور رو بشکنم و مغرور نشم ولی خجالت بودن رو به هیچوجه نمیشه کامل شکست...
مرسی که خاطره ام رو با علاقه خوندید... دعا میکنم داداشم "ولی محمد نژاد " هم اینو بخونه و متوجه بشه که این چند سال چه جوری عذاب وجدانم داره داغونم میکنه
مطمئنم یه روزی میبینمش و بهش میگم....فقط امیدوارم که این دنیا ببینمش... این خاطره ام رو قسمت خدا میدونم چونکه حکمتی توی کار خدا بوده که تا به الان نخاسته همدیگرو دوباره ببینیم.
نظرات شما عزیزان:
کیمیا 
ساعت17:01---15 شهريور 1395
واقعا اینقد خجالتی هستین؟
ساجده هم همین طور جلو جمع هیچ چی نمیگه ولی اگه بری کنارشو حرف بزنی صمیمی میشه کلا من رو دارم چه جورش خب میرفتی میپرسیدی دیگه
پاسخ یوسف:سلام سلام کیمیا خانوم ....آره خیلی خجالتی بودم ولی الان خیلی از خجالتی بودنم رو تونستم کنترل کنم...تازه شم من فکر میکنم که شما هم یه خورده خجالتی هستی...اینو از صورتتون فهمیدم و از برنامه ای که از المپیک ریو بصورت زنده پشت تلفن با باباتون داشتید حرف میزدید ،فهمیدم.... البته ای کاش اصلا خجالتی نباشید چونکه خجالتی بودن مایه درد سره ... اونروز نتونستم برم از دوستم بپرسم با اینکه مطمئن شدم که خودشه ...الان عذاب وجدانم داره منو داغونم میکنه... خب مرسی ازت ممنونم که همه پستهای منو میخونی و برا تک تکشون کامنت مینویسی... بی زحمت کل مطالب ام رو بخون چونکه 2 تا راز از خودم نوشتم که بنظرم هنوز نخوندیشون... بازم مرسی از کامنتات و اینکه افتخار میدی و میایی وبم .... مرسی مرسی مرسی کیمیا جان عزیز آبجی مهربونم ممنونم ازت
پاسخ یوسف: سلام کیمیا جان... یه خبری خوندم از سایت که باعث خوشحالیم شد و باعث شد تا بیشتر از یه قهرمان بهت افتخار کنم...
نوشته بودن توی دیدار ورزشکاران المپیک با علی لاریجانی ،همه ورزشکارا با لباس رسمی ظاهر شدن بجز کیمیا علیزاده ،که با لباس ساده و کفشای کتونی ورزشی ظاهر شده..حتی عکس کفشای کتونی تون رو انداخته بودن...واقعا برام خیلی جالب و عالی بود... آخه من از تنها چیزی که بدم میاد لباس و کفش رسمیه که اصلا توش راحت نیستم....همینکه شنیدم شما هم با لباس ساده و کفش کتونی اونجا رفتین خیلی خوشحال شدم...خیلی بهت افتخار میکنم آجی کیمیا... از این اخلاق ساده و مهربون بودنتون خیلی خوشم اومده... راسی عکس داداش کیانمون رو هم امشب توی سایت دیدم... مثل خودت مهربون و دل پاکه... بخاطر این ساده بودن ات واقعا قهرمان واقعی هستی آجی مهربونم کیمیا خانوم...بهت افتخار میکنم
زهرا 
ساعت22:15---8 شهريور 1395
واقعا شما کرج زندگی میکنین خیلی از فامیلای ما اونجان -___-
پاسخ یوسف: سلام آره خب ما 12 ساله که کرج زندگی میکنیم...منم خوشحال شدم که اکثر فامیلهاتون اینجا هستن... و خیلی هم دلم میخاست باهاشون آشنا میشدم...ما تقریبا مرکز کرج محله قلمستان نزدیک چهارراه مصباح میشینیم که به پل فردیس هم نزدیکتره.. کاش فامیلهاتون بچه پسر داشتن و میومدم اینجا وبم تا باهمدیگه آشنا میشدیم...آخه خیلی دلم میخاست با یه بچه کرجی اول توی وبم آشنا بشم بعد وختی خوب همدیگرو شناختیم و اطمینان داشتیم که دوستای خوبی برا هم میشیم همدیگرو ملاقات کنیم... حالا میدونم که امکانش خیلی کمه اینجوری پیش بیاد ولی غیر ممکن نیس.... بازم ممنونم از کامنتای خوشگل ات... ای کاش وختی میزاشتیم تا توی محیط گفتگوی آنلاین وبم باهمدیگه، چت میکردیم و منم سوالهایی که میخاستم رو از تو میپرسیدم...مرسی آبجی خوش قلبم...ممنونم که برام کامنت مینویسی...یه دنیا ازت ممنونم...
زهرا 
ساعت22:11---8 شهريور 1395
خب چرا ۱۲ خاطره خاصی دارین؟
میدونم فضولم شما به بزرگی خودتون ببخشین.gif)
.gif)
اگرم نمیخواین جواب بدین بگین تعارف نکنین
پاسخ یوسف: سلام سلام زهرا جان ..خوبی؟ آره 12 سالگیم خیلی خاصه هم خاطره خوب و هم خاطره بد دارم ...سر فرصت در موردش آپ میکنم تا همه بخونن مخصوصا تو آبجی گلم که خیلی این اخلاقت رو دوستدارم که حواست به نوشته هام هست...اینا فضولی نیست ،کنجکاو بودنه که من خودمم اینجوری هستم و از آدمایی که کنجکاو هستن و سوال میپرسن خوشم میاد... خب ایشالله ماجرای 12 سالگیم رو مینویسم و میخونی... البته اگه زیاد عجله داری ک بشنوی ایمیلی چیزی برام بزار تا اونجا برات بنویسم تا زودتر بخونی.... بازم مرسی از کامنتات ...خیلی خوشحالم کردی با کامنتات..بازم بیاییآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ مهربون زهرا
زهرا 
ساعت18:33---5 شهريور 1395
وای پرنسس پاییز آفرین که دیگه خجالتی نیستی من خیلی رو خودم کار کردم بهتر شدم ولی .....
پاسخ یوسف: سلام هزار تا سلام... واااااااااای چه خوب من پرنسس پاییزی هستم هههههه ...خوشحالم که تو هم اخلاقت مثل خودمه ... یعنی خجالتی هستی ... مرسی از کامنتات ...خوشحال شدم...تونستی بازم بیا
زهرا 
ساعت18:17---5 شهريور 1395
راستی میشه بپرسم شما چند سالتونه و متولد چه ماهی هستین؟
فکر کنم با توجه به خاطره بالای 30 یا تو همین حدود باشین
امیدوارم سنتونو زیاد نگفته باشم ناراحت نشین.gif)
پاسخ یوسف:سلام سلام سلام آره که میشه بپرسی ...هر سوالی داشته باشی حتما بدون رودرواسی بپرس...ناراحت نمیشم بلکه خوشحالم میشم...چونکه خودم از همه بدون رودرواسی سوال میکنم و انتظار هم دارم جواب بدن.... آره منم سنم بالای 30 ساله... متولد 61 هستم ولی همیشه احساس میکنم که 12 سالمه ... و 12 سال خواهم موند و 12 ساله میمیرم... چونکه مجرد بودن رو برا خودم انتخاب کردم... بازم مرسی از کامنتای خوبت
زهرا 
ساعت18:13---5 شهريور 1395
کلا ترکا اسمای عجیب غریب زیاد میزارن مثلا اسم خود بابای من اسلام بود عوضش کردن الان حمید هست البته از همون اول حمید صداشون می کردن نمیدونم چرا از اول حمید نزاشتن
راستی سوء تفاهم نشه یه وقت من ترک بودنم رو دوست دارم اما از کسایی که ترکارو بدنام کرددن و باعث شدن به ترکا بگن بی بند و بار متنفرم عین فامیلای بابام به جز یکی از پسر عموهاشون
پاسخ یوسف:سلام زهرا خانوم مهربون...آره دقیقا همینجوریه که شما میگین... منم ترک بودنم رو دوست دارم و به ترک بودنم هم افتخار میکنم...خیلی ممنونم که هرروز سر میزنی....درسات هم خوب بخونیآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...مرسی از کامنتای خوبت...کاشکی وبت رو حذف نمیکردی و منم میتونستم بیام وبت...
زهرا 
ساعت11:31---5 شهريور 1395
سلام دوباره ممنون از اینکه دعا می کنین نمونه یا تیزهوشان قبول شم دوم اینه یه اتفاق خنده دار
من فامیلم محمد نژاد و پدرم ساکن آذربایجان بودن اما نه تبریز داخل روستا ی شور تپه آره فکر کنم همین اسمش بود ولی خب مبدونی که محمد نژاد زیاده و یه جورایی غیر ممکنه از فامیل ما باشن جدا از اون ما چندین ساله مشهدیم و از بقیه خونواده خبر آنچنانی نداریم فقط چند سال یه بار میان مشهد واسه زیارت جدا از اون به خاطر تفاوت های اعتقادی اصلا با اون رفت و آمد نداریم خودتون که میدونید ترکا نسبتا باهم راحت ترن دختر عمو پسر عمو ولی خب ما....
پاسخ یوسف: سلام سلام زهرا خانوم مهربون... ممنونم آبجی گل ، که دوباره زحمت کشیدید و اومدید وب خودتون... بازم میگم ایشاالله مدرسه تیزهوشان قبول میشی... آره محمد نژاد توی فامیلیها خیلی زیاده...ولی اسم این پسره که "ولی " هستش خیلی کمیابه یه جورایی..
ما خودمون که الان بیشتر از 12 سالی هست که کرج میشینیم و از کل فامیلهای بی غیرت مون، جدا زندگی میکنیم... اکثریتشون فقط دنبال پول و منافع خودشون هستن ... اون فامیلهای خوبمون هم که همشون رفتن پیش خدا... خب ممنونم که دوباره سر زدی .... خیلی خوشحالم کردی...ایشاالله هر مدرسه ای که قبول شدی حتما حتما لطفا بهم خبر بدیآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ...مرسی از کامنت خوشگل ات آبجی مریم عزیز و مهربونم...
پاسخ:وااااااااااااای اشتباهی بجای آبجی زهرا ، مریم نوشتم ....ببخش آبجی
اصلاح میکنم... مرسی از کامنت خوشگل ات آبجی زهرای عزیز و مهربونم...بازم بیایی مرسی
ملیکا 
ساعت14:35---10 تير 1395
سلام عاقا یوسف
خیل خاطره ی قشنگ و تلخی بود
بیشتر شبیه ب یه رمان نوشتین ک باید بگم دست کمی هم ازش نداشت
خدایی با این خاطره ته دلم سوخت
چون یه نمه هم برام این اتفاف افتاده
منم یه دوس داشتم شاید بگم یه همسان
هی دم میخواست دوباره ب همون روزامم برگردم
امید وارم خدای خودش مواظب رفیق و همه ی رفقای با مرام باشه
اون کامنت قبلیه خصوصی نبود عادت داشتم تو لوکس بلاگ ب یکی خصوصی بنویسم ک الانم همینطور شد
پاسخ یوسف:سلام سلام آجی ملیکا خوبی ...ممنونم که نظراتتو در مورد کلیه آپ جدیدم گفتی....مرسی واقعا..آره شبیح یه رمانه این خاطره ام....تازه خیر سرم مثلا کوتاه نوشتم ...خب من خودم باور نمیکنم که اونروز نتونستم برم جلو و بهش بگم داداش ولی ، من یوسف ام ...و تا آخر عمرم عذاب وجدان خواهم داشت..مرسی از کامنتت آجی ملیکا
پرنسس پاییزی 
ساعت19:00---4 تير 1395
آخی...
خوب چرا ؟ آخه؟؟؟؟؟؟
بایت این اخلاق رو بزارین کنار. مم اینجوری بودم ولی خیلی زود تموشد رف پی کارش...
ایشالا دیگه واسه شمام نمونه
پاسخ یوسف:سلام سلام پرنسس پاییز...خوبی ممنونم که سر زدی...منم سعی میکنم ولی نمیشه